
مادربزرگ میدانی باید برویم،همه ی ما باید برویم یک چندروزی یاحتی اگر مقدور نیست یک چندساعتی سرروی پاهای مادربزرگ بگذاریم و زندگی را لا به لای دامن چیا گلدارش رها کنیم،ببریم ازهمه چیژ و به صدای گوش نوازش دل بسپاریم ،وقتی بین حرف هایش نفس کم می اورد و بایک دم عمیق ویک کلمه ی جاب جا یا اشتباه ک زودهم اصلاحش میکند ادامه میدهد یک دستش درهوا می چرخد و یک دستش موهایت را نوازش می کند و تو برای همان چند لحظه خودت راهم فراموش میکنی،به یک جاهایی ازحرفش که میرسد بغض میکند و باهمه وجود صدایش را ک نازک تر میشود بغل میگیری،ای مادربزرگ غصه های همیشگی چه قدر برای همه دل سوزانده ای و حالا دست هایت آکنده از چروک هاییست که نشان دهنده ی تمام بالا پایین های قصه است شاید برای همین شواهد واضح و قابل اثبا...
ادامه مطلب