عروسی
عزیزجان از دست تو عصبانیم ،ولی ب قلبم ک نگاه میکنم انگار نه!انگار واقعا نمیتوانم از دست تو ناراحت یاعصبانی باشم اما نباید تواین را بفهمی ،اگر این نقطه ضعف بزرگ رارو کنم کارم زارتر است.دیشب عروسی دعوت شدیم و من اصلا مراسم های شلوغ را دوست ندارم،کمی بیشتر ک فکر میکنم من حتی با مهمانی های خودمانی هم موافق نیستم،عشق من روزهای دو نفره است خوشی های دو نفره،حتی از همان دو نفره هایی که تو دوست داری و من را عصبانی میکند،البته عاشق جمع صمیمی دوستان واقعی هم هستم،ولی ابم اصلا بامهمانی های فامیلی و فلان توی یک جوب نمیرود،نمیدانم اصل موضوعی ک میخواستم بنویسم چه بود،اهان از دستت عصبانیم،چشم سبز عزیز مرا دوست داشته باش جوری ک باور کنم جوری ک تحمل کنم جوری ک بشود خودم باشم .دیشب هم همین را برایت نوشتم گفتم خیلی ها هستند که برایت بله چشم ب راه کنند اما من اینجور ادمی نیستم،نمیشود تو بدانی که چقدر تک تک سلول هایم به تو میگویند بله عزیزم چشم،خدا توکل میکنم بهت ناامیدم نکن
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 11:2  توسط آفتاب گردان |
برچسب:
نویسنده: کارن مهدوی