غصه
چشم سبزجان غصه طعم دارد،طعم تلخی که زبان راهم اذیت میکند چه برسد به روح و جان،غصه دارم ازاینکه باید بدون تو همه چیز را تصور و تحمل کنم،غصه دارم از حواس تو که پیش من نیست و منی که اینجا کنارخودم هی حواسم از خودم پرت و به تو نزدیک،سکوت صدای ثانیه شمارساعت را هی کش می اورد و غروب شنبه را انگار جمعه زده باشد،نمیدانم چه بگویم تو خودت راهش را پیدا کن،راهی که این طعم تلخ غصه را ازیاد ببرد راهی ک کنارخودم کنار خودم باشم به یاد خودم من هزارآذر ازاین پیش هم ازاین بیشتر دلم تورا لک زده بود،سالهاست دلم چشم های میخواست که بشود به خاطرشان نوشت و حتی ب خاطرشان غصه خورد!مرا نگاه کن...چند اذر دیگر را همینجور پریشان روبه پنجره ی بسته ی زمستان از دور ب خوشبختی نداشته ی همگان لبخند بزنم؟
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 16:38  توسط آفتاب گردان |
برچسب:
نویسنده: کارن مهدوی