خرید بک لینک

لحظه دیدار

چشم سبزجانم،باورت میشود که حرف های دیشبمان راباورنمیکنم؟گویی درخوابی عمیق شنیده باشمشان آنچنان دور و ناباورم ک لذتش دررگ هایم نصفه نیمه دویده و خشکش زده،هزاربارشایدهم بیشترتوروکنارخودم وقتی ک داریم حرف میزنیم و میخندیم تصور کردم،دوس دارم هرثانیه م باتو بگذره برای دیدنت از تو بی تاب ترم اما نمیشه همه اینارو ب زبون بیارم نمیتونم بگم چشمای تو شبیه ارزوهای منه چون همیشه حرف هایی ک ازته دل زده میشن رو باور نمیکنن،پس ترجیح میدم ساکت بمونم تا ببینم بازی دنیا و چشم های تو بامن چه میکنه،امروز پونزدهمین روز از اخرین ماه پاییزه،ومن بعد از شب کاری فقط دوساعت خوابیدم و الان خود ب خود بیدارشدم و خوابم نمیبره ،همش فک میکنم قراره به این زودی ببینمت و ناخودگاه و خوداگاهم پراز یه جنون سرکش و سیری ناپذیر میشه،کاش میشد تورو به زندگی خودم سنجاق کنم یه جوری جدانشدنی تاهروقت ک فک کردم خوابم چشامو تاجایی ک میتونم باز کنم و چشم های قشنگت رو ...کاش قلبت منوبفهمه،من به زندگی به آدما به احساسات ازپس این همع تاامیدی هنوز امیدوارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 11:48&nbsp توسط آفتاب گردان |

برچسب: نویسنده: کارن مهدوی تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 12:41

صفحه بندی