شایدهم
چشم سبزعزیز،هرچقدرهم خودم را گول بزنم نمیتوانم ازیادت ببرم ،من دوستت دارم و این واضح ترین حس من در این نیمه شب نچسب پاییزی است که روبه روی ساعت نشسته ام و چاره ای جزنوشتن و انتظار کشیدن ندارم ، راست میگویند آدمی که دل میدهد یک نگاهش به ساعت است و یک نگاهش به در،نه قرار نیست نه از این درتو بیایی و نه ساعتی را سراغ دارم که وعده داده باشیش اماسخت به تمام هرانچه که از تو نمیدانم دچارم،و فکر میکنم چشم هایت برای همه چیز دلیل باشد،بامن حرف بزن از خودت بگو ازکن نپرس،فقط از خودت بگو که دوست دارم گوش شنوایی باشم به تحمل و تشنگیه یک عمر شنیدن،داستان خودت را برایم اینگونه شروع کن:راستش من خیلی وقته که تنهام، این جمله ایست که دوست دارم از ورای چشم های سبزت از اعماق قلبت بشنومش،مثل خودم،مثل تنهایی من،حرف بزن بگو که میدانی چه غوغایی درون من برای تو برپاست ،دوست دارم خیلی ساده نگاه کنمت و بگویی جانم؟سکوتمان بشکند و بگویم تو زیباترین آفریده ی خدایی،دوستت دارم ! لبخند همیشگیت به راه باشد و بگویی :من هم ،شاید !شاید هم!
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۶ساعت 0:10  توسط آفتاب گردان |
برچسب:
نویسنده: کارن مهدوی