اولین دوری
امروز اصلا بامن حرف نزدی،هی منتظرت شدم،مثل همیشه منتظرشدم و تو سکوت کردی و من سکوتت را تماشا،با خودم گفتم ساعت دوازده ک بشود حرف میزندمثل شب های دیگر ،اینجوری است دیگر،دلش اخرشب ها هوس حرف زدن دارد،اما حالا ساعت نزدیک نیمه شب است و ازتو هیچ پیامی ندارم،وسط این همه کار و این شب شلوغ ک تاساعت دو شب وقت نشستن نداشتم نمیدانم چرااین موضوع ک تو تمام امروز راسکوت کرده ای از یادم نمیرفت،حواسم را پرت غصه های سپگین زندگی میکنم و همینطور ک دارم مقنعه را ب جارختی اویزان میکنم با خودم میگویم برو تو هم برو دیگر توانه غصه یا تلاشم برای هیچ چیز نمانده است
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 2:29  توسط آفتاب گردان |
برچسب:
نویسنده: کارن مهدوی