مادربزرگ
میدانی باید برویم،همه ی ما باید برویم یک چندروزی یاحتی اگر مقدور نیست یک چندساعتی سرروی پاهای مادربزرگ بگذاریم و زندگی را لا به لای دامن چیا گلدارش رها کنیم،ببریم ازهمه چیژ و به صدای گوش نوازش دل بسپاریم ،وقتی بین حرف هایش نفس کم می اورد و بایک دم عمیق ویک کلمه ی جاب جا یا اشتباه ک زودهم اصلاحش میکند ادامه میدهد یک دستش درهوا می چرخد و یک دستش موهایت را نوازش می کند و تو برای همان چند لحظه خودت راهم فراموش میکنی،به یک جاهایی ازحرفش که میرسد بغض میکند و باهمه وجود صدایش را ک نازک تر میشود بغل میگیری،ای مادربزرگ غصه های همیشگی چه قدر برای همه دل سوزانده ای و حالا دست هایت آکنده از چروک هاییست که نشان دهنده ی تمام بالا پایین های قصه است شاید برای همین شواهد واضح و قابل اثبات است که انقدر قصه هایت دل نشین و واقعی است ،امان از وقتی که مادربزرگت ...چشم سبز عزیزم من مادربزرگ توراهم دوست دارم وحالا نمیدانی تاچه اندازه برای اینکه تو دیگر نمیتوانی سرروی دامن گلدارش بگذاری غمگینم،کمی ازغصه هایت را به من بده و سبک تر بخواب
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 22:18  توسط آفتاب گردان |
برچسب: مادربزرگ,
نویسنده: کارن مهدوی